کلبه خاموش

ازت یه خواهشی دارم

زیر تابوتمو نگیر

               وقتی که رفتم زیر خاک

                                           قبر منو بغل نگیر

                     حالا دیگه راحت راحتی

هر کاری که می خوای بکن

                          منو به کی فروختی مفت

                                                برو واسه همون بمیر

                        فقط تا ۷ روز سیاه تنت کن

شبای جمعه یادی از ما کن

                    عشقی که بردی باشه حلالت

                                          عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تورو میگیرم

                     تقاص عمری که از دست رفته رو ازت می گیرم

ولی باور کن هنوزم عاشقانه دوستت دارم علی

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


زندگی رو با تمام بدیهاش دوست دارم .

یک ماهی هست که جواب آزمایشمو گرفتم و متاسفانه چیزای خوبی توش نیست . من دچار یه بیماری وحشتناک شدم . بیماری که همه حتی از اسمشم فرار میکنن . من سرطان دارم . حالا دیگه حتی برای زندگی هم باید بجنگم . البته تو این شرایط خیلی چیزا برام روشن شد و خیلی از آدمهارو تو زندگیم شناختم .آدمهائی که انتظار داشتم تحت هرشرایطی کنارم بمونن اما....

مهم نیست از این لحظه این کلبه دیگه کلبه ما نیست میشه کلبه خاموش .

کلبه ما همیشه گرمای عشقش زبانزد عام و خاص بود اما حالا دیگه تاریکه تاریکه و بجز سوزو سرما چیزی ازش نمونده . همه چیز تموم شد . چون علی خودشو به من شناسوند و من موندمو یه کلبه تاریک و سرد . البته من نمی خوام از عشقم علیرضا بدگوئی کنم اما اون متاسفانه نتونست این بیماریه منو هضم کنه .

نه نه اصلا اینطور که فکر کردید نیست اون نخواست که منو ترک کنه . این منم که ترکش کردم به خاطر تمام رفتارهائی که تو این مدت با من کرد .

چراغ کلبه ما هم خاموش شد .

 

نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


خوب ما بر میگردیم با کلی خبرو چیزای جدیدو خونه جدیدو وسایل جدیدو خلاصه شدم یه تازه عروس وای چه ذوقی داره ..................

اوضاع خیلیم بد نیست .خوب آقای شوهر کارمند بانک شدن و ما کلی ذوق زده شدیمو کلی جشن گرفتیمو ذوق کردیم .

به هم دیگه قول دادیم تمام روزهای تلخ کذشته رو فراموش کنیم و یه زندگی تازه رو با چیزای جدید شروع کنیم .

خونمونو عوض کردیم و اومدیم بهار شمالی . بیشتر وسایل خونه رو عوض کردم و به قول شوهری شدم تازه عروس با جهیزیه جدید ؛ مبلارو عوض کردم ؛ ناهارخوری خریدم ؛ ال سی دی و سینما و خلاصه کلی به خودمون حال دادم .

آقای شوهر اهواز بود و همه کارارو دست تنها انجام دادم تازه اسباب کشی رو هم تنهائی انجام دادم . البته لطف دوستان و آشنایان و خواهری و مامانی و شوهر خواهری خیلی زیاد بود و منو تنها نگذاشتن.

خلاصه همه چیزو مهیا کردم برای اومدن شوهری و وقتی اومد با یه خونه جدید روبه رو شدو کلی حال کرد و کلی تشکر , تازه اومدن شوهری مصادف شده بود با روز زن و همچنین تولد شوهری که من براسی شوهری یه گوشی e71 هم خریده بودم و کادو شده گذاشته بودم روی میز که وقتی اومد ببینتش . شوهری ساعت 7 صبح رسید . من خواب بودم و کلید نداشت . زنگ زد و من با همون قیافه ژولی پولی درو باش باز کردم و تا دیدمش پریدم بغلش دیگه کی می تونست مارو از هم جدا کنه ؛ کلی تو بغلش موندمو بعد چشمش افتاد به کادوش که من مجبور شدم ازش جدا شم و کادو رو بهش دادم . هم ذوق کرد هم ناراحت شدو گفت تو خیلی به خودت فشار آوردی باید صبر میکردی تا من بیام با هم کارارو انجام بدیم تا بهت فشار نیاد عزیزم. درضمن کادوی اینجوری نیازی نبود برام بخری و ................

اما من خوشحال از رضایت شوهری تمام خستگیم در اومد . حالا عکس خونه جدیدو تو اینجا میذارم حتما .

یه بالکن دارم که کلی توش گلدون گذاشتم وووووووووبرای خودش باغی شده .......وای که چقدر دوستش دارم .

خونه جدیدو دوست دارمو امیدوارم که تا چند سال آینده همین جارو بتونیم بخریم که البته بعیده چون ما پولشو نداریم ولی اگه قرار باشه کاری انجام بشه حتماً میشه که امیدوارم بشه .

دیگه چی بگمو از کجا بگم !.................

خلاصه آهان شوهری برای بانوی خانه یکعدد بلوز مجلسی و دو عدد کارت هدیه سوغات و روز زنی آورده بودن که ما خیلی ذوقیدیم و درجا کارتها رو خرجیدیم نیشخند

و اما از خونه جدید بگم 67 متر ( یکذره کوچیکه ) اما برای ما دونفر خوبه ؛ طبقه چهارم با یک بالکن توپ و عشقولانه که جون میده وقتی شوهری میاد بریم اونجا برای نوشیدن چای .

اتاق خوابش خیلی بزرگ نیست اما خوبه که یه جای ال مانند داره که خیلی توپش کرده چون دقیقاً کتابخونه توش جا شده و اون قسمت کتابخونه و میز کامپیوتر و کلاً مطالعه جدا شده از فضای اتاق خواب .

سالنش خیلی بزرگ نیست اما خوبه بدم نیست اما آشپزخونه یه ایراد بزرگ داره و اون کم بودن کابینتهاست که البته با جاسازی توی فر یکمی مشکلاتم حل شده چون من از فر به دلیل وجود مکروفر استفاده نمیکنم و یکبارم روشن نشده .

خلاصه اینکه خوبه دوستش دارم . خونه جدیدو . شوهری هم خیلی دوستش داره و امیدواره که بتونیم بخریمش آخه صاحبخونه بدش نمیاد تو این چند ساله بفروشتش و خودشم آمریکاست و چند تائی از این واحدا تو این ساختمون داره . امیدوارم که بتونیم بخریمش .

و اما کارم تو شرکت خوب پیش نمیره  مدیرا عوض شدن و هرکسی رو هرجا که دوست دارن میذارن ؛ اصلاً چشم دیدن کسی مثل من که از پس هر کاری برمیادو ندارن و به همین خاطر زیاد از من خوششون نمیاد که البته این عادیه چون هرکس که یکمی سر از کار درمیاره براشون خوب نیست . یه سری از فامیلاشونو آوردن که خیلی جالبه هرو از بر تشخیص نمیدن و صدای همه پروژه ها در اومده و خلاصه اینکه جای منم عوض کردن . در واقع خواستن منو بشکونن چون مدیرای قبلی از من تعریف و تمجید میکردن و تو هر جلسه ای از من تشکر میکردن و اونا چشم دیدن منو نداشتن . این اصلاً برام مهم نیست . مهم اینه که من انقدر به کارم وارد بودم که هر کاری کردن تا ضایعم کنن آخر هم نتونستن و آخر سر مجبور شدن جامو عوض کنن که باز هم با این کارشون خودشونو خراب کردن و همه پروژه ها و شرکتهائی که باهاشون کار میکردیم بهشون خندیدن و گفتن اینا دیگه کین بابا . این کیه برداشتن آوردن !تعجب طرف هنوز فرق اکسلو نرم افزار مالی رو نمیدونه . جالبه که حتی save کردن تو اکسل رو بلد نبود یه چیزی که هرکسی بلده . جالبه نه و جالبتر اینه که آوردنش بعنوان کارشناس مالی که 1800 نیرو رو ساپورت کنه و خنده دار تر اینه که از روزی که اومده همه کارارو بازم بچه های دیگه انجام میدن و در واقع بار اون افتاده رو دوش بچه های دیگه و من هم هر از گاهی اگر حوصله کنم یه سری بهش میزنمو کمکش می کنم البته ماهه اول همه کار که گردن خودم بود . بگذریم مهم نیست . تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم و کارای جالبه مدیرعامل جدیدو بنویسم که بعث خنده دوستان بشم . لبخند 

بگذرم از زندگی بگم.....

راضیم شکر . امیدوارم همه چیز همون جور که ماپیش بینی کردیم بگذره ...........

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط عسل نظرات ()


بعد از یکسال و اندی برگشتم تا دوباره بنویسم . تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد که همو رو به فراموشی سپردیم . با وجود اینکه سخت بود اما گذشت .............

بعد از این اینجا میشه بازم کلبه عشقمون .

دوستت دارم عزیزم .

نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


سلام

ممنونم . از همه دوستای خوبم که منتظرم بودن و برام پیغام و پسغام می فرستادن ممنونم . برامون دعا کنید . همه چیز ریخته بهم . زندگیمون داره از هم می پاشه . از خدا بخواهید کمکمون کنه . تروخدا برامون دعا کنید .

به امید روزی که به خبرهای خوب بیام وگرنه دیگه نمیام .

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط عسل نظرات ()


سلام
باز اومدم اما اینبار با کوله باری از جدائی و تنهایئ .یه هفته ای رفته بودم کیش- با یه تیر دو نشون . هم رفتم جیگرمو دیدم و هم حق ماموریت گرفتم .
شنبه هفته پیش با علیرضا که تلفنی حرف میزدم یه دفعه ای گفت پاشو همین الان بیا کیش دلم خیلی برات تنگ شده . گفتم باشه اگه بلیط گیرم بیاد میام . خلاصه زنگ زدمو بلیط گرفتم اما نرای همون شب برای فردا شبش که یکشنبه می شد .
برگه مرخصی رو که بردم ژیش مدیر عامل گفت کجا به سلامتی گفتم کیش . دلم برای شوهرم خیلی تنگ شده . گفت خوش بگذره .
روز یکشنبه صبح که اومدم سر کار همکارام گفتن مدیر عامل دنبالت می گشت . رفتم اتاقش ببینم چیکارم داره که دو تا معرفی نامه برای دارائی و جامعه بازاریان کیش داد دستم و گفت شما که داری میری این کارارم بکن بهت حق ماموریت میدیم . منم ذوق کردم اما به روم نیاوردمو گفتم آخه من اونجا وقت ندارم که می خوام برم فارق از هرکاری فقط تفریح کنم و با شوهرم باشم . گفت ای بابا حق ماموریتتو می گیری منم با نارضایتی گفتم حالا که شما  می گید باشه اشکالی نداره . خلاصه کلی از خودم ذوق در کردمو رفتم کیش - ساعت ۶:۳۰ پروازم بود که الهی شکر طبق معمول یه ۱ ساعتی تاخیر داشت اما بالاخره رسیدم کیش تو فرودگاه تا علیرضا رو دیدم دلم می خواست بپرم تو بغلش اما اون خیلی رسمی برخورد کرد و گفت ایشون آقای ... همکار من هستن منم خیلی خشک و رسمی سلام و احوالپرسی کردم و خلاصه با یه خوشبختم تمومش کردم و رفتیم که تاکسی بگیریم خلاصه تا نشستیم تو تاکسی تلافیه خشکی فرودگاه رو درآوردیم و ...
بالاخره روز شنبه همین هفته با پرواز همیشه گنده ساها برگشتم . به امید روزی که از این شهر برای همیشه برم .
نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


خیلی خسته ام . اصلاْ از این اوضاع راضی نیستم . هر روز که می گذره اوضاع زندگیمون جای اینکه بهتر بشه بدتر میشه . الآن دقیقاْ ۷ ماه و نیمه که من و علیرضا جدا از هم زندگی می کنیم . علیرضا به خاطر کار کیش و من تهران . این اوضاع داره عذابم . علیرضا هم اوضاع خوبی نداره . اونم دیگه خسته شده . نمیدونم چرا همه چیز تموم نمیشه . دیگه خسته شدم .
مرخصیه دانشگاهمم داره تموم میشه و از یک ماهه دیگه باید برم دانشگاه . واقعاْ از همه چیز خسته شدم . این شرکت لعنتی هم هر روز اوضاعش داره بدتر میشه . نمیدونم . واقعاْ دیگه نمیدونم .
اصلاْ این اون چیزی که ما فکرشو میکردیم و به خاطرش زندگیمونو شروع کردیم . نبود .
وقتی ساعت نزدیک ۵ میشه عزا می گیرم  احساس میکنم تنهاترین آدم روی زمینم . دلم می ترکه . واقعاْ دیگه نمیدونم باید چیکار کنم . شبا دلم می ترکه . واقعاْ می ترکه آخه باید چیکار کرد .  
واقعاْ دیگه نمیدونم باید چیکار کرد . زندگیمون از هم پاچیده .

خدا کمکمون کنه .

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


سلام
من دوباره اومدم . اما با هزار استرس و غم .
دلتنگی داره عذابم میده . علیرضا کیش و من تهران . نمیدونم این چه جور زندگی مشترکه ؟ دیگه خسته ا شدم . از کار از زندگی از شرکت از خون از همه . از همه خسته ام .
برنامه های جدیدی تو زندگیمون داریم . امیدوارم که بشه .
نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


سلام

بالاخره یکمی سرم خلوت شد . این چند وقت اخیر خیلی سرم شلوغ بود . از وقتی اومدم تو قسمت مالی شرکت سرم خیلی شلوغ شده . همش کار کار کار . البته راضیم خدارو شکر . یکمی سرم شلوغ شده اما برام تجربه مالیه خوبیه . من عاشق کارمم . با وجود تمام مشکلاتی که تو شرکت وجود داره و با وجود تمام مخالفتها و بهانه گیریهای آقای مدیرعامل اما خداروشکر تو کارم موفقم . همه کفشون بریده من بدون هیچ تجربه کاری در زمینه حسابداری - تو این کار کاملاْ موفقم و کارا خیلی خوب داره اداره میشه .

اما از زندگی با علیرضا بگم :

خدا روشکر داره می گذره و خوب میگذره . ما خیلی احساس خوشبختی می کنیم . به قول مامانم که همیشه می گفت همه اختلافاتتون به خاطر شناخت نداشتن از روحیات همدیگست دقیقاْ درست بود . و ما حالا دیگه تقریباْ باهم مشگلی نداریم . و خداروشکر راضی هستیم . من عاشق شوهرمم و علیرضا هم دوستم داره . این چند وقت اخیر اینو کاملاْ درک کردم . کار علیرضا هم فعلاْ همینجور مونده از اون شرکتی که تو لنگه بود دراومد . و با یکی از دوستاش قراره یه کاری شروع کنن تو کیش در خصوص حمل و نقل دریائی . البته تاحدودی شروع شده اما هنوز شروع به کار نکردن . حالا توضیحات بیشترو وقتی کارشونو کاملاْ شروع کردن می نویسم . برامون دعا کنید که خیلی محتاجیم .

نوشته شده در ٢٤ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


سلام

بازم اومدم . خیلی وقت بود که نیومده بودم .دلم برای اینجا برای دوستای خوبم . برای نوشتن و ثبت خاطره هام تنگ شده بود . اما بازم اومدم . این چند وقت اخیر خیلی سرم شلوغ بود . رفت و اومد علیرضا خیلی دیر به دیر شده بود . اما من انقدر سرم شلوغ بود که حتی نمی تونستم یه سر کوچول بزنم . نمی دونم از کجا شروع کنم .

از شرکت شروع می کنم . اینجا اوضاع کاملاْ بهم ریختست . همه چیز بهم ریخته دو نفر دیگه رو هم اخراج کردن و از آخر ماه دیگه نمیان . مدیرا با هم درگیر شدن . بچه ها دائماْ دارن به پرو پای هم می پیچن و غیره .من بالاخره از قسمت مدیریت منتقل شدم و اومدم قسمت حقوق دستمزد البته اگه نگهم دارن . می دونید من جانشین خودمو دیدم . اونی که قراره بعد از من بیاد تو حقوق دستمزد . می خوام روشونو کم کنم . من از پس کارم بر میام . حتماْ می تونم البته اونا به این نگاه نمی کنن که من از پسش بر میام یا نه . اونا می خوان آدمای خودشونو بیارن . بگذریم مهم نیست . دیگه برام مهم نیست .

از خونه بگم . من و علیرضا همچنان داریم ادامه میدیم . همینطور از هم دوریم اما داریم تحمل میکنیم . برامون دعا کنید . ما زندگی خوبی داریم و عاشقانه همدیگه رو دوست داریم . و هرروز عشقمون داره بیشتر میشه . خداروشکر دوسش دارم .

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط عسل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت

كد موزیك بیكلام

كد صوتی بی كلام